...پس کوچه های سکوت
دوستای عزیز برید تو این سایت و به Persian Gulf خليج فارس رای بدید تا اسمش به خلیج عرب تغییر نکنه و تا همیشه خلیج فارس بمونه. 5 ثانیه هم وقتتو نمیگیره.رقابت تنگاتنگه از همتونم میخوام این مطلبو تو وبتون بزارید چاره ای نداشت جز تن دادن به شهوت سرکش- پیچک هیز! از برای ذره ای آب! حتی اگر یقین بداند... به جرم فاحشگی ریشه اش را خواهند زد این مردمان زشت خویی که هیچ از تشنگی نمیفهمند... گیرم که تمام شب را گریه کرده باشی گیرم که جای خالی یک آغوش، تا خود ِ صبح دستش را دور گلویت فشرده باشد انصاف نیست اما با این همه، منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش! اشک هایت را با دست های خودت، با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن که همه ی رهگذران این خیابان شلوغ مثل تو تنهایند...! امل نیستم ... عقب مانده نیستم ! فقط کسی را می خواهم که مرا برای دلم بخواهد ... نه برای تنم ... تن فروش زیاد شده ؛ اما من چیزهای دیگری هم دارم که تو را غرق ِ لذت کند ! ... مرا آنطور که هستم باور کن مرد ِ من پ.ن:ادامه مطلب رمز داره هرکس خواست بهم بگه پ.ن:يه چيزي که هيچ وقت فکرشُ نميکردم که به اين زودي بهش برسم اين بود که تو اين سن بشينمُ گاهي ناخودآگاه نفسهاي عميق از ته دل بکشم...واسه کشيدنشون حالا زود بود ...!!!! خـــــيــــلي زود شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود . هنگامی که بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود. اما در همراهی خود حد فاصل را نگه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند. به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید؛ بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید. ازنان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید. با
هم بخوانیدو برقصید و شادی کنید اما یکدیگر را تنها بگذارید همانگونه که
تارهای ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش درمی آیند. دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگهداری. زیرا که تنها دست زندگی می تواند دلها یتان را نگه دارد. در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ. زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و در خت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. جبران خلیل جبران
عید من باش گلم!
عاشق بودنت جای خود آزار دادنت جای خود کاری به کارم نداشته باش جفتش را با هم به خوردم داده ای هضم نمی شوند باید یکی را بالا بیاورم -نازنین-
حتما برای شما هم پیش امده...! کسایی تو زندگیتون وارد می شن - چه دوست ، چه
همکلاسی ، چه فامیل و...- که نسبت به اونها احساس علاقه دارید. کسایی که از صحبت کردن باهاشون لذت می برید
و تو دلتون تحسینشون می کنید. بعضی وقتا مهربون و صمیمی به نظر می
رسن... بعضی وقتا رفتار خیلی اجتماعی دارن و به نظرتون آدمای
هنرمند، فرهیخته ، مهربون ، دوست داشتنی ، خوش فکر یا هر صفت قابل توجه دیگه
ای هستن. و حتی بعضی وقتا با رفتارشون باعث می شن که از اونا الگو برداری
کنید. اما بعد یه مدت صمیمیت متوجه چیزایی میشید
که به شما می فهمونه این دنیا بیشتر از این حرفها خاکستریه ...! همیشه وقتی بایکی یکم بیشتر از حد ٍ نرمال
صمیمی می شم،بعد یه مدت بیشتر احساسای خوبی که بهش داشتم از بین می
ره! بنابراین همیشه با همه کسایی که میشناسم تا
حد خاصی ارتباط دارم... ! خیلی از اطرافیانم رو دوست دارم و تحسینشون
می کنم.. از بودن باهاشون لذت می برم، باهاشون دردو دل می کنم، حرف می زنم
و... زندگی می کنم مثل همه ی آدما ... ولی می ترسم از اینکه صمیمیت زیاد از حد
باهاشون باعث از دست رفتن ٍ همین حس ٍ علاقه بشه... می ترسم از اینکه خودشون
نباشن.... می ترسم که مثل اکثر اوقات نقابا رو تحسین
کرده باشم... نقابا همیشه دوست داشتنی
ان. نقابا ایده آل های همه ی ما برای انسان بودن
و مورد توجه واقع شدن هستن... در واقع نقابا چیزایی ان که هر چیزی که
انسان از خودش انتظار داره رو بهش میدن... دلم می خواد که با دوستا ٍ نقاب دار یا بی
نقابم ، دوست باشم و هیچوقت اونقدر نشناسمشون که بدونم نقابن..یا
خودشون... دوست دارم فکر کنم با آدمای واقعی
دوستم...نه ادمای پشت نقاب. من عاشق حقیقت وجود آدمام همین کافیه که نقابی رو روی صورتشون حس نمی
کنم... ****************** پ.ن:همه لینکام پاک شده....نمیدونم چرا...نتونستم همشونو برگردونم فقط همین تعدادی رو که میبینید تونسم برگردونم. لطفا هرکی جز لینکام نیس بهم بگه دوباره بلینکمش. تـو ...
و امـید فریبنده ترین خیال ممکن ، تـو ...
اجازه ی بوسیدنت را نداشتن سخت است... درست مثل غریبه ها! پ.ن:حالم خوش نیس....سرم درد میکنه...چشام میسوزه...تنم از شدت تب خواستم بگم من یه مدت به دلایلی نیسم الان وقت ندارم که توضیحشون بدم به هر حال از همتون عذر می خوام سعی میکنم زودی برگردم فراموشم نکنید.... خوب نگاه کنید مرا نمی شناسید؟! دزد سیب و باز هم بی اجازه برای چیدن سیب آمده ام لطفا به بزرگواری خودتان ببخشید من نگاه تو انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است... به من نگاه کن! بگذار من در سکوت صدای نگاه تو تراژدی مرگ همه ی فریاد ها را تجربه کنم بعد از من اگر روزی بغض گلویت را فشرد پای احساست اگر بر سنگ خورد یا اگر یک روز دستان تو هم گرمی دست کسی را در میان خود ندید وندر آن هنگام تلخ که فضای سینه ات جز آه آتشناک چیزی را نمی داد گذر یادی از این عاشق افسرده کن بعد از من اگر زین کوچه ها یار تنهایی گذشت در نگاه او اگر برق نیاز بود و پایش پینه بود یادی از این خسته دلمرده کن روزگاری بعد از این شاخه خشکی اگر دیدی به باغ یا گل پژمرده ای دیدی به خاک بلبل افسرده ای دیدی به شاخ یادی از این شاعر دل مرده کن گر شبی تنها شدی در خلوتی یافتی از بهر گریه مهلتی لیک اشکی گونه ات را تر نکرد درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد روزگاری بعد از این گر تو هم عاشق شدی یاد کن از من که دیگرنیستم...
ادامه مطلب
به رُخـم مـے کـشـنـد
چـه مـے دانـنـد . .
...
فـرهـادتـــ شـده اَم ، بـا تـمـام زنـانـگـے اَم
و چـه شـب هـا کـه
خـواب ِ شـیـریـنـَت را نـمـے بـیـنـَم . . .
سفره ای باش به اندازه ی عشق ...
هفت سینی به بلندای دلت
و مرا دعوت کن
سرِ آن سفره ی ناب
ای تو همرنگ گلاب
دعوتَم کن به شراب ...!
آن شرابی که زِ انفاسِ لبِ تو جاری است
و مرا مست ترین خواهد کرد..
عیدِ من باش گلم ...!
یک آرزوی
مُــدامی
آن هنگام که چشم هایم را می
بندمُ
تـو ...
نزدیکی به من ...
آنقدر
نزدیک ،
که حتی درست نمی بینمت ..!!!
و درد
تلخ ترین حقیقت ممکن
ست،
آن هنگام که چشم هایم را می گشایمُ
دوری از من ...
آنقدر
دور ،
که حتی درست نمی بینمت
...!!!
وقتی که پشت یک پنجره ی بارانی بی هوا شاعر می شوی
وقتی که دیگر کسی برای شنیدن حرف هایت به اندازه ی لحظه ای فرصت نمی گذارد
کسی هست که می شود به او پناه برد
کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد.
تا چه وقت می خواهی در کوره راه هایی که برای خودت ساخته ای قدم برداری
تا چه وقت می خواهی یاس هایت را به ساقه گل های گلدانی اتاقت پیوند بزنی؟
می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت

پ.ن:با دنیای من آشتی کن!

کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهايی ما را نمی گريد
دلم در حسرت يک دست
دلم در حسرت يک دوست
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است
کدامين يار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی
کدامين آشنا آیا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را
و اما با توام
ای آنکه بی من
مثل من
تنهای تنهايی
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی آیی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت
التيام دستهايت را
دريغ از ما نمی کردی
من امشب از تمام خاطراتم
با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هايم
برايت اشک خواهم ريخت
من امشب دفتر تقويم عمرم را
به دست عاصی دريای نا آرام خواهم داد
همان دريا که می گفتی
تو را در من تجلی می کند
ای دوست !
همان دريا که بغض شکوه هايم
در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت
و اما با تو ام
ای آنکه بی من مثل من
تنهای تنهايی
کدامين يار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی . . .
*********************************
(اشک +آتش)
| Design By : nightSelect.com |















