تبليغاتX
...پس کوچه های سکوت























...پس کوچه های سکوت

http://www.persianorarabiangulf.com/index.php

دوستای عزیز برید تو این سایت و به Persian Gulf خليج فارس رای بدید تا اسمش

به خلیج عرب تغییر نکنه و تا همیشه خلیج فارس بمونه.

5 ثانیه هم وقتتو نمیگیره.رقابت تنگاتنگه

از همتونم میخوام این مطلبو تو وبتون بزارید

نوشته شده در 2012/5/16ساعت 1:29 توسط nazanin| |

هرزه گیاه-پای درخت

چاره ای نداشت

جز تن دادن

به شهوت سرکش- پیچک هیز!

از برای ذره ای آب!

حتی اگر یقین بداند...

به جرم فاحشگی

ریشه اش را خواهند زد

این مردمان زشت خویی که هیچ از تشنگی نمیفهمند...

نوشته شده در 2012/5/5ساعت 2:44 توسط nazanin| |

هی تو!

گیرم که تمام شب را گریه کرده باشی

گیرم که جای خالی یک آغوش،

تا خود ِ صبح دستش را دور گلویت فشرده باشد

انصاف نیست اما

با این همه،

منتظر هیچ دستی

در هیچ جای این دنیا نباش!

اشک هایت را با دست های خودت،

با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن

که

همه ی رهگذران این خیابان شلوغ

مثل تو تنهایند...!


4339360114_11a8f011bc.jpg


پ.ن:آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “ نـــامــــــردی ” میخوانند !!


نوشته شده در 2012/4/19ساعت 15:39 توسط nazanin| |

543012aef698263555b4e5b0d505a933aff_h.jpg

امل نیستم ... عقب مانده نیستم !

فقط کسی را می خواهم که مرا برای دلم بخواهد ...

نه برای تنم ...

تن فروش زیاد شده ؛ اما من

چیزهای دیگری هم دارم

که تو را غرق ِ لذت کند ! ...

مرا آنطور که هستم باور کن

مرد ِ من



پ.ن:ادامه مطلب رمز داره هرکس خواست بهم بگه


ادامه مطلب
نوشته شده در 2012/4/14ساعت 19:17 توسط nazanin| |

ایـن جـا هـاے خـالـے کـه نـبـودنـت را

به رُخـم مـے کـشـنـد

چـه مـے دانـنـد . .
...
فـرهـادتـــ شـده اَم ، بـا تـمـام زنـانـگـے اَم

و چـه شـب هـا کـه

خـواب ِ شـیـریـنـَت را نـمـے بـیـنـَم . . .


22_10_2009_0371043001256198652_andrew-davidovsky.jpg


پ.ن:يه چيزي که هيچ وقت فکرشُ نميکردم  که به اين زودي بهش برسم اين بود که تو اين سن بشينمُ

گاهي ناخودآگاه نفسهاي عميق از ته دل بکشم...واسه کشيدنشون حالا زود بود ...!!!! خـــــيــــلي زود

نوشته شده در 2012/3/31ساعت 5:59 توسط nazanin| |

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود

. هنگامی که بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.

آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.

اما در همراهی خود حد فاصل را نگه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.

به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید؛

بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.

جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

ازنان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید.

با هم بخوانیدو برقصید و شادی کنید اما یکدیگر را تنها بگذارید

 همانگونه که تارهای ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش درمی آیند.

دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگهداری. زیرا که تنها دست زندگی می تواند دلها یتان را نگه دارد.

در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ. زیرا که ستون های معبد دور از هم   ایستاده اند و در خت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.

                                        جبران خلیل جبران                                          

                                                                    

نوشته شده در 2012/3/25ساعت 3:42 توسط nazanin| |

blonde,dresses,fairy,tales,flowers,gowns,hairstyle-92af61713421007d9cad504e08479729_h.jpg


عید من باش گلم!




سفره ای باش به اندازه ی عشق ...



هفت سینی به بلندای دلت



و مرا دعوت کن



سرِ آن سفره ی ناب



ای تو همرنگ گلاب



دعوتَم کن به شراب ...!



آن شرابی که زِ انفاسِ لبِ تو جاری است



و مرا مست ترین خواهد کرد..



عیدِ من باش گلم ...!

نوشته شده در 2012/3/19ساعت 22:33 توسط nazanin| |

اشتباه کرده ای حوا!

یک سیب

چه سرخ

چه خوش عطر

ارزش آواره کردن مارا نداشت...

داشت؟

                          -نازنین-


09.jpg
نوشته شده در 2012/3/5ساعت 20:51 توسط nazanin| |

1f6cff26de066a138d06ac88ccf5c6fd.png


عاشق بودنت جای خود

آزار دادنت جای خود

کاری به کارم نداشته باش

جفتش را با هم به خوردم داده ای

هضم نمی شوند

باید یکی را بالا بیاورم


-نازنین-

نوشته شده در 2012/2/14ساعت 23:51 توسط nazanin| |

mm (86).jpg


حتما برای شما هم پیش امده...!

کسایی تو زندگیتون وارد می شن - چه دوست ، چه همکلاسی ، چه فامیل و...- که نسبت به اونها احساس

علاقه دارید.

کسایی که از صحبت کردن باهاشون لذت می برید و تو دلتون تحسینشون می کنید.

بعضی وقتا مهربون و صمیمی به نظر می رسن...

بعضی وقتا رفتار خیلی اجتماعی دارن و به نظرتون آدمای هنرمند، فرهیخته ، مهربون ، دوست

داشتنی ، خوش فکر  یا  هر صفت قابل توجه دیگه ای هستن.

و حتی بعضی وقتا با رفتارشون باعث می شن که از اونا الگو برداری کنید.

اما بعد یه مدت  صمیمیت متوجه چیزایی میشید که به شما می فهمونه این دنیا بیشتر از این حرفها

خاکستریه ...!

همیشه وقتی بایکی یکم بیشتر از حد ٍ نرمال صمیمی می شم،بعد یه مدت بیشتر احساسای خوبی که بهش

داشتم از بین می ره!

بنابراین همیشه با همه کسایی که میشناسم تا حد خاصی ارتباط دارم... !

 خیلی از اطرافیانم رو  دوست دارم و تحسینشون می کنم.. از بودن باهاشون لذت می برم،

باهاشون دردو دل می کنم، حرف می زنم و...

زندگی می کنم

مثل همه ی آدما ...

ولی می ترسم از اینکه صمیمیت زیاد از حد باهاشون باعث از دست رفتن ٍ همین حس ٍ علاقه بشه...

می ترسم از اینکه خودشون نباشن....

می ترسم که مثل اکثر اوقات نقابا رو تحسین کرده باشم...

نقابا همیشه دوست داشتنی ان.

نقابا ایده آل های همه ی ما برای انسان بودن و مورد توجه واقع شدن هستن...

در واقع نقابا چیزایی ان که هر چیزی که انسان از خودش انتظار داره رو بهش میدن...

دلم می خواد که با دوستا ٍ نقاب دار یا بی نقابم ، دوست باشم و هیچوقت اونقدر نشناسمشون که بدونم نقابن..یا خودشون...

دوست دارم فکر کنم با آدمای واقعی دوستم...نه ادمای پشت نقاب.

من عاشق حقیقت وجود آدمام

همین کافیه که  نقابی رو  روی صورتشون حس نمی کنم...

                                           ******************       

پ.ن:همه لینکام پاک شده....نمیدونم چرا...نتونستم همشونو برگردونم فقط همین تعدادی

رو که میبینید تونسم برگردونم. لطفا هرکی جز لینکام نیس بهم بگه دوباره بلینکمش.

نوشته شده در 2012/1/22ساعت 16:35 توسط nazanin| |

 

تـو ...

یک آرزوی مُــدامی

                                                            و امـید  

فریبنده ترین خیال ممکن ،

آن هنگام  که چشم هایم را می بندمُ

 تـو ...

نزدیکی به من ...

آنقدر نزدیک ،

که حتی درست نمی بینمت ..!!!

و درد

تلخ ترین حقیقت ممکن ست،


آن هنگام که چشم هایم را می گشایمُ

تـو ...

دوری از من ...

آنقدر دور ،

که حتی درست نمی بینمت ...!!!


6tjcvvb8k0jmdph1p4z.jpg


نوشته شده در 2012/1/15ساعت 19:46 توسط nazanin| |

به نام او

وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی

وقتی که پشت یک پنجره ی بارانی بی هوا شاعر می شوی

وقتی که دیگر کسی برای شنیدن حرف هایت به اندازه ی لحظه ای فرصت نمی گذارد

کسی هست که می شود به او پناه برد

کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد.

 
نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن

تا چه وقت می خواهی در کوره راه هایی که برای خودت ساخته ای قدم برداری

تا چه وقت می خواهی یاس هایت را به ساقه گل های گلدانی اتاقت پیوند بزنی؟

 
می توان از تاریکی گذشت...

می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت

 
یک نفر هست

 
یک نفر که تا خواب دوباره چشم هایت با توست

 
شب دل تنگی هایت را با او قسمت کن

 
تنها با او...خدا
 
 
 
Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com


پ.ن:با دنیای من آشتی کن!
نوشته شده در 2011/12/20ساعت 19:5 توسط nazanin| |

رو در روی لبهایت ایستادن...

اجازه ی بوسیدنت را نداشتن

سخت است...

درست مثل غریبه ها!


Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com



پ.ن:حالم خوش نیس....سرم درد میکنه...چشام میسوزه...تنم از شدت تب


نوشته شده در 2011/11/7ساعت 21:30 توسط nazanin| |

سلام.

خواستم بگم من یه مدت به دلایلی نیسم

الان وقت ندارم که توضیحشون بدم

به هر حال از همتون عذر می خوام

سعی میکنم زودی برگردم

فراموشم نکنید....


نوشته شده در 2011/9/18ساعت 19:58 توسط nazanin| |


z3ogz61ann1wmyqka9.jpeg


دوشیزه حوا!

خوب نگاه کنید


مرا نمی شناسید؟!


دزد سیب


و باز هم بی اجازه


برای چیدن سیب آمده ام


لطفا


به بزرگواری خودتان


ببخشید


من


آدم
نمیشوم!
نوشته شده در 2011/6/20ساعت 23:37 توسط nazanin| |

 
 
axuurux1f2lylmf3a4qc.jpg

 
 
 
 
 
دوست دارمت...
 
به اندازه ی خاموش ترین نیاز هر روز به آفتاب و نور و روشنی
 
دوست دارمت
 
با شوقی که اندوه دیر سال مرا محو می کند
 
و با ایمان کودکیم...
 
دوست دارمت...با نفس ها و لبخند ها و اشک های تمام زندگیم
 
و اگر خدا بخواهد
 
پس از مرگ نیز
 
نیکوتر از این
 
دوست
 
خواهمت
 
داشت...!
 
 
نوشته شده در 2011/4/17ساعت 18:52 توسط nazanin| |

                          

 yl9a732lif68no5ngdrd.jpeg

  

نگاه تو

 

     انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است... 

 

      به من نگاه کن!

 

      بگذار من

 

      در سکوت صدای نگاه تو

 

      تراژدی مرگ همه ی فریاد ها را



                             تجربه کنم 

نوشته شده در 2011/2/23ساعت 14:30 توسط nazanin| |

 


mm (104).jpg

 

کسی ما را نمی پرسد


کسی تنهايی ما را نمی گريد


دلم در حسرت يک دست


دلم در حسرت يک دوست


دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است


کدامين يار ما را می برد


تا انتهای باغ بارانی


کدامين آشنا آیا


به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را


و اما با توام


ای آنکه بی من


مثل من


تنهای تنهايی


تو که حتی شبی را هم


به خواب من نمی آیی


تو حتی روزهای تلخ نامردی


نگاهت


التيام دستهايت را


دريغ از ما نمی کردی


من امشب از تمام خاطراتم


با تو خواهم گفت


من امشب با تمام کودکی هايم


برايت اشک خواهم ريخت


من امشب دفتر تقويم عمرم را


به دست عاصی دريای نا آرام خواهم داد


همان دريا که می گفتی


تو را در من تجلی می کند


ای دوست !


همان دريا که بغض شکوه هايم


در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت


و اما با تو ام


ای آنکه بی من مثل من


تنهای تنهايی


کدامين يار ما را می برد


تا انتهای باغ بارانی . . .

نوشته شده در 2011/1/23ساعت 1:10 توسط nazanin| |

من اینجا و آنجا

 
من غروبی بودم تنها و بی صدا

 
نگاهم خالی تر از پوچی

 
و حرف هایی که حریف سکوتم نمی شدند بی معنا

 
من...زندانی آسمان آبی...دلگیر تر از غروب بودم

 
خواسته ام جز اتمام نفسهایم چیزی نمیخواست

 
آخ روزگاران... آخ

 
گذشته ام گذشت اما خاطراتم آتشی ست بر جانم

 
بار ها عزم به سفر...و اما جا ماندن

 
و خستگی ام کوله پشتی همیشه همراه من

 
امان...امان از دورنگی ها - نیرنگها

 

 


                           *********************************
 
تکرار عادتی بود غریب

 
و ثانیه ها بی معنی گذرا
 
.
.
.
روزی ستاره خوشبختی مرا خواند

 
نگاهش جانم را پر از مستی

 
و لبخندش جادویی بر جانم

 
ستاره من پیدا گشت

 
خیالم هنوز مبهوت به واقعیت می نگرد

 
و رویایم آخر طعمی گرفت - طعم خوشبختی

 
من مرده ...زنده به آنم

 
حال امیدم...ستاره ام...و جانم به دمش


                                                  (اشک +آتش)


نوشته شده در 2010/12/28ساعت 12:45 توسط nazanin| |

wm1exm63qzvwkluhbue.jpg


 

 

 

 

بعد از من اگر روزی


بغض گلویت را فشرد


پای احساست اگر بر سنگ خورد


یا اگر یک روز دستان تو هم


گرمی دست کسی را در میان خود ندید


وندر آن هنگام تلخ


که فضای سینه ات جز آه آتشناک


چیزی را نمی داد گذر


یادی از این عاشق افسرده کن


بعد از من اگر زین کوچه ها یار تنهایی گذشت


در نگاه او اگر برق نیاز بود و پایش پینه بود


یادی از این خسته دلمرده کن


روزگاری بعد از این شاخه خشکی اگر دیدی به باغ


یا گل پژمرده ای دیدی به خاک


بلبل افسرده ای دیدی به شاخ


یادی از این شاعر دل مرده کن


گر شبی تنها شدی در خلوتی یافتی از بهر گریه مهلتی


لیک اشکی گونه ات را تر نکرد


درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد


روزگاری بعد از این گر تو هم عاشق شدی


                              یاد کن از من که دیگرنیستم...   

نوشته شده در 2010/12/17ساعت 1:31 توسط nazanin| |

Design By : nightSelect.com